نیمه پنهان من
دلمشغولی ها و یادداشتهای روزانه یک روانشناس

با ورود به سایت سیمیا

اطلاعات بسیار کامل و جامعی از

منابع کارشناسی ارشد و گرایشهای رشته روانشناسی در مقطع ارشد بدست آورید.

موسسه آموزش عالی آزاد سیمیا


ضمنا در لینک زیر نیز منابع ارشد

روانشناسی تربیتی را می توانید ملاحظه نمایید:




ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۹ توسط اسفنديار حيدري

ستيز من تنها با تاريكي است

و براي نبرد با تاريكي

شمشيرنمي كشم

چراغ مي افروزم.


"كوروش هخامنشی "



ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۷ توسط اسفنديار حيدري

شنیدن این موسیقی به نحو گیج کننده ای مرا به اعماق ناپیدای روحم متصل می کند.

شاید لحظاتی خودم می شوم.


موسیقی بی نظیری از جنوب شرقی آسیا


موسیقی بسیار زیبایی که صدای روح نواز ویولون آن و آهنگسازی برجسته ترین آهنگساز جهان یعنی ونجلیس اثری را به وجود آورده که هر شنونده ای از کوچک و بزرگ را در اولین برخورد مجذوب خود میکند! بعد از ساخت نهایی این اثر ، نام آن به " حجاب رکسانا " یا همان Roxane's Veil تغییر پیدا کرد.

حجاب رکسانا

حجم:2.70مگابایت




ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۰۹/۲۶ توسط اسفنديار حيدري

پستی در موضوعات وبلاگ تحت عنوان"موسیقی های اختصاصی نیمه پنهان "درج شده است.و از این به بعد موسیقی هایی را که خودم دوست دارم برایتان آپلود می کنم و در اینجا می گذارم تا شما هم در دنیای پراحساس روانی من شریک شوید.

با تقدیم خالصانه ترین درودهایم به

دوستان مجازی و واقعی ام

که بخش مهمی از نیمه گمشده من هستند.


صدای طبیعت 1:

باران بهاری

با حجم 9.38 مگا بایت




ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۰۹/۲۶ توسط اسفنديار حيدري

این پست را تقدیم می کنم به همه دوستانی که نمی شناسم اما می شناسم شان!


این روی سکه:

من اسیر این تناقض ام:

- از یک سو ،باور دارم که دیگری را بهتر از هرکسی می شناسم و دانش ام را  پیروزمندانه به رخش می کشم("من تو را می شناسم - من تنها کسی هستم که تو را خوب می شناسد!")؛

- و از سوی دیگر،اغلب از این واقعیت آشکار جا می خورم که دیگری نفوذناپذیر،سرکش،و درنیافتنی است.

- من نمی توانم در"دیگری"را به روی خود بگشایم،به کُنه دیگری پی برم، و راز این معما را کشف کنم.دیگری از کجا می آید؟دیگری کیست؟من فقط خود را خسته می کنم،من هرگز این را نخواهم دانست.

بقیه در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۰۹/۲۶ توسط اسفنديار حيدري

ما اشتباه می کنیم که برای آمدن صبح چراغ روشن می کنیم.

ما اشتباه می کنیم چون ظرفیت بازی نداریم.

ما اشتباه می کنیم چون خیلی اوقات اندازه مغزهای مان به اندازه مغز گنجشک است.

بقیه در ادامه مطلب بخوانید..

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۵ توسط اسفنديار حيدري

این پست را با نهایت اخلاص تقدیم می کنم به مدیر وبلاگ شمیم یار،که با نوشته ها و گفتارهای پرمعنای خود روزنه ای دیگر به معنای زندگی برای من و شما گشود.


مطلبی خواندم از استاد عزیز و مهربان،دکتر پریرخ دادستان،از چهره های ماندگار روانشناسی ایران زمین،که همین تازگی ها،به ابدیت پیوست تا معنای زندگی و آن غایت معناداری را که در جست وجویش بود در آنجا بیابد.

چکیده ای از گفته هایش را در این پست می گذارم و توصیه اکید دارم که حتما بخوانید تا هم یادی کرده باشیم از این انسان بزرگ و هم بهره ای در جهت معناداری زندگی مان برده باشیم:

یکی از دلمشغولی های عمده جوامع عصر ما،افزایش روزافزون شیوع اضطراب و افسردگی است.

همه ما انسانها می خواهیم دلیل"هستی"خود را در این جهان و علت وجودی خود را بدانیم.اما اغلب ما نمی دانیم که چه را می جوییم و غایت زندگی مان چیست؟و چگونه باید آن را دنبال کنیم؟...یک نوع گم گشتگی و سرگردانی...

بررسی های امروز و گذشته نشان داده اند که انسان ها نیاز به حس غایت دارند و حتی قبایل بدوی چون که شکار جمعی می کرده اند و بقای گروه را رمز بقای خود می دانسته اند،از اختلال های خلقی رنج نمی برده اند.

بقیه در ادامه مطلب بخوانید...

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۳ توسط اسفنديار حيدري

...و شاید این قصه کسی باشد که از نو،زاده شده است

...کسی که متولد 5 اردیبشت است اما در 8 آذر زاده شده!

الاغ ، پادشاه و من 

فردا خواهیم مرد

الاغ از گرسنگی

پادشاه از ملال

و من از عشق در اردیبهشت!




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۳ توسط اسفنديار حيدري

کوسه جنوب برای کن فیکون کردن ما تمهید جالبی اندیشیده.

به قول معروف نشسته تو اتاق فکر و ما رو گذاشته دم گلوله توپ.

ما رو دعوت کرده به یه بازی خطرناک.

ما هم که ساده ،گولش رو خوردیم.

برید تو وبلاگش ببینید چه آشی برامون پخته و ما چه جوری از حول حلیم توی دیگ افتادیم!!

رو عکس کوسه معظم کلیک کنید!





ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۲ توسط اسفنديار حيدري

شاید اگر کسی الان،همین الان از دورهای دور...سالهای رفته...آدمهای رفته...عمرهای بیهوده گذشته...و سرگردانی های سالهای دور...برایم بگوید بی برو برگرد می زنم زیر گریه.

دلم پر است و حسابی سنگینم.

نمی دانم این غم ناگهان از کجا آمد سراغم؟

اما می دانم...همین چند لحظه قبل داشتم در وبلاگی از یک ناشناس،پستی می خواندم که او رفته بود سروقت پدر و مادرش و برای اونها جک تعریف می کرد تا بخندند و صدایشان را ضبط می کرد تا روزهایی که آنها هرگز نخواهند بود با صدای آنها زندگی کند(چون به قول فروغ فرخزاد:تنها صداست که می ماند)...چقدر لطیف و چقدر پراحساس

راستش من دلم گرفت.به یاد اونهایی افتادم که تا زمانهایی نه چندان دور جزئی از زندگی روزانه من بودند و الان زیر خروارها خاک پوسیده اند.آنهایی که صداییشان را ضبط نکردم اما هنوز طنین صداهایشان واضح و روشن در گوشم می پیچد.و من هیچوقت باورم نمی شد که من باشم و آنها نباشند.

گاهی می گویم چقدر خوب است که من هم به همین زودی کوچ کنم تا عزیزان رفته ام را دوباره ببینم...باز به خود می گویم اگر رفتم غم عزیزان مانده را چه کنم؟

و هنوز هم در این پارادوکس رفتن و ماندن حیرانم.

و تنها دلتنگی هایم برای رفته ها و مانده هاست که تسکینم می دهد.

رفته هایی که قاب عکس دیوارند.

و مانده هایی که شاید تا نروند قدرشان را کمتر می دانم.

و بازهم دلتنگم

دلتنگ تنهایی های خودم چه اینجا و چه آنجا.

شاید وجودم را یک خلاء عظیم پر کرده است.


پ.ن1:

مرا یادکن آن دم که خدا را تلاوت میکنی،
شاید به صداقت تو، من نیز اجابت شوم

پ.ن2:
یک ضرب المثل سرخپوستی هست که میگه : وقتی در اوج غم و دلتنگی هستی بر بلندترین مکان برو،باد دلتنگی هایت را با خود می برد.


این هم هدیه دلتنگی های من به شما



ارسال در تاريخ جمعه ۱۳۸۹/۰۹/۱۹ توسط اسفنديار حيدري

لیز است سراشیبی ها،

نفس بُر سربالایی ها

منِ نفس بریده پس از پرچم زدن بر قله ی تنهایی در این سراشیبی تند

با این زمین خاکیِ باران خورده ی گِل شده

و زانوهایی که برایم نماند،

کجا پیدایت کنم که زمین صاف شود؟

 

به نقل از:طعم گس خورشید



ارسال در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۶ توسط اسفنديار حيدري

چرا

خیلی از آدمها

با اینکه از خدمات روانشناسی بهره می برند

بازم میگن :

روانشناسها خودشون دیوونه اند؟!!



ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۳ توسط اسفنديار حيدري

بعضی از درمانگران معنی گرا معتقدند و در واقع مصرند که هر بیماری دارای معنای مشخصی است . از نظر این متخصصان بیماری انعکاسی است از بینش ها و روحیات منفی انسان . در این شیوه درمانی " با فهرستی از بیماریها مواجهه می شویم که هر کدام از انها محصول اندیشه ها و اعتقادات مخرب انسان است . جالب اینکه بسیاری از افراد با عمل به این شیوه معنی گرایی در برخورد با بیماری های خود به نتایج درخشانی رسیده اند . هم اکنون بعضی از مراکز درمانی در امریکا و اروپا براساس این روش به درمان این بیماریها و ناراحتی های مراجعان خود می پردازند . از میان ده ها نوع بیماری مختلف سعی کردیم بعضی از شایع ترین و معمول ترین ناراحتی ها و نارسایی ها را انتخاب و خلاصه ای از معانی نهفته در انها را بیاوریم .


درد : نیاز به محبت ، احساس گناه و
"گناه همواره جویای مجازات است "
ناراحتی های پوستی : اضطراب " ناپاکی مدفون شده گذشته " احساس تهدید
لخته شدن خون : مسدود کردن جریان شادمانی
سردردها : خود را بی اعتبار پنداشتن " انتقاد از خود
خستگی ( مفرط و مزمن ) : مقاومت " ملال " بی علاقگی نسبت به کاری که انجام می دهید
فشار خون : مشکل عاطفی دراز مدتی که حل نشده
حافظه : ترس " فرار از زندگی " ناتوانی برای دفاع از حق خود
تهوع ( عادتی ) : ترس " نپذیرفتن اندیشه یا تجربه ای " خاص "
ناراحتی های تنفسی : ترس از فرو دادن کامل زندگی " برای خود حق زندگی قایل نشدن
بی خوابی : عدم اعتماد به فرایند زندگی
بی اشتهایی : نپذیرفتن خود " نفرت از خود " نفی زندگی خود
اعتیادها : هنگامی که ندانیم چگونه خود را دوست بداریم " فرار از خود
پراشتهایی : نیاز به حمایت " داوری درباره عواطف
زخم در دهان : دشنام و کلام نکوهیده " سرزنش و ملامت
دیابت : هیچ چیز شیرینی به جا نمانده
زخم معده : چه چیز شما را می خورد
سفید شدن ( زود هنگام ) مو : فشار " اعتقاد به فشار
یبوست : در گذشته ماندن " گاه نشانه خست
گرسنگی مفرط : نفرت مفرط از خود " وحشت و درماندگی
گلو درد : کلام خشمناک را در حلق نگه داشتن
ناراحتی های قلب : مشکلات دراز مدت هیجانی و عاطفی " عدم شادمانی
ناراحتی های غدد : عدم فعالیت ذهنی " خود را عقب نگه داشتن
عصبی بودن : ترس " تقلا " شتابزدگی " عدم اعتماد به فرایند زندگی
بیماری های مزمن : نپذیرفتن دگرگونی " ترس از اینده " احساس ناامنی.


به نقل از مریم داوودی

دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی دانشگاه تهران

 



ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۳ توسط اسفنديار حيدري

اگه خدا 24 ساعت گناه رو آزاد مي گذاشت،

صادقانه بگو چه گناهي رو دوست داشتي انجام بدي؟



ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۳ توسط اسفنديار حيدري

زندگی نه آغاز آراسته ای دارد نه پایان شسته رفته ای.

زندگی همیشه در جریان است و توقف ندارد.

باید از نیمه شروع کنی و در نیمه به انتها برسی

و همه چیز در همین جا اتفاق می افتد.


به نقل از کتاب:

نیمه زندگی

نویسنده:وی.اس.نیپل




ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۰ توسط اسفنديار حيدري

ولاديمير ناباکف (Vladimir Nabokov) در سال 1899 در سنت پترزبورگ روسيه به دنيا آمد. در کودکي سه زبان روسي و فرانسه و انگليسي را آموخت. در سال 1919 به انگلستان رفت و در سال 1922 از کالج ترينيتي کمبريج در رشته زبان هاي رومي و اسلاوي فارغ التحصيل شد. تقريباً در همين دوره به انتشار اشعار و داستان ها و مقاله هايش به زبان روسي با نام مستعار «و.سيرين (V.sirin) » پرداخت. در پي حملة هيتلر به اروپاي غربي در سال 1940 به ايالات متحده امريکا مهاجرت کرد و در سال 1945 تبعة آن کشور شد. او در کالج ها و دانشگاه هاي امريکايي به تدريس اشتغال داشت و آثارش را در مجله هاي امريکايي منتشر مي کرد. در سال 1955 پس از انتشار رمان لوليتاLolita به شهرت رسيد. در سال 1959 از پيشة تدريس دست کشيد تا همة وقت خود را صرف نوشتن کند. به همين دليل به همراه خانواده اش در سويس اقامت گزيد. ولاديمير ناباکف در سال 1977 درگذشت.


برخي از آثار ناباکف به زبان انگليسي عبارتند از:
(1941)the real life Sebastian knight که اولين رمان او به زبان انگليسي است؛ (1951) Conclusive Evidence که يادآور کودکيش در روسيه است؛ (1957)Pnin هجوي دربارة يک پروفسور مهاجر روسي در امريکا؛ (1958 Nabokov's Dozen(مجموعة سيزده داستان کوتاه، (1962) Pale Fire( هجوي دربارة زندگي دانشگاهي؛ و...
ناباکف همچنين رمان اوژن اونه گين پوشکين را در سال 1963 به انگليسي ترجمه کرد که خودش آن را «کار بزرگ زندگيم» خواند و با هم کاري پسرش بسياري از داستان ها و رمان هاي اوليه روسي خود را به انگليسي ترجمه کرد.


دانش زباني و مطالعه گستردة ناباکف دربارة ادبيات جهان زمينه ساز سبک ادبي او بود. معمولاً مضامين روان نژندي و پارانوئيدي در تاروپود آثار او وجود دارد. نوآوري هاي آگاهانه در زبان، مشخصه سبک او محسوب مي شود.
در داستان «ايما و اشاره ها» جهان از ديد شخصيتي روان نژند نظامي از نشانه هاست که او تفسير مي کند و «خلاف عادت (Paradox) »اين است که خواننده هم در اين تفسير درگير مي شود.


چهاربار در طي چهار سال متوالي با اين مشکل روبرو بودند که چه هدية تولدي براي مرد جواني که دچار اختلال ذهني لاعلاجي است ببرند. کسي که به هيچ چيز اشتياق نداشت؛ در نظرش هر چيز ساختة دست بشر يا کندوي شيطان بود مرتعش از نيتي بدخواهانه که فقط خودش آن را در مي يافت، يا وسايل آسايش زمختي که هيچ به کار دنياي مجرد او نمي آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخي اجناس که ممکن بود اهانتي به او باشد يا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاري در زمرة محرمات بود) هدية کوچک مطبوع و بي خطري را انتخاب کردند: سبدي از ده جور مرباي ميوه در ده شيشة کوچک.
وقتي او به دنيا آمد، سال ها از ازدواجشان مي گذشت، حالا بيست سال گذشته بود و آن ها ديگر پير بودند. زن به موهاي کدر جوگندمي اش نمي رسيد. لباس هاي کم بهاي سياه مي پوشيد، و برخلاف زنان هم سن و سالش (مانند خانم سل«1»، همساية ديوار به ديوارشان، که صورتش تماماً پوشيده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته اي از گل هاي کنار جوي بود) سيماي سپيد و بي آرايشي را در برابر نور عيب جوي روزهاي بهاري به نمايش مي گذاشت. شوهرش که در موطن شان کسب وکار پررونقي داشت اکنون کاملاً متکي به برادر خويش، ايزاک«2»، يک امريکايي واقعي با قريب چهل سال سابقة اقامت، بود. به ندرت او را مي ديدند و پيش خودشان او را «شازده» مي ناميدند.
آن روز جمعه همه چيز به هم ريخت. قطار زيرزميني جريان حياتش را ميان دو ايستگاه از دست داد و يک ربع ساعت صدايي جز ضربان منظم قلب آدم ها و خش خش روزنامه ها برنمي آمد. پس از پياده شدن از قطار، مدتي طولاني در انتظار اتوبوسي که مي بايست سوار شوند ماندند. وقتي هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبيرستاني هاي وراج بود. هنگامي که از شيب جادة تيره رنگي که به آسايشگاه مي رسيد بالا مي رفتند باران شديدي مي باريد. در آسايشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض اين که پسرشان به رسم معمولش لخ لخ کنان وارد اتاق شود (يا با صورت نحيف پوشيده از جوش هاي غرور جواني و بداصلاح شده و کج خلق و پريشان) پرستاري که مي شناختند و دل خوشي از او نداشتند آمد و با خوش رويي توضيح داد که پسر باز هم قصد خودکشي داشته است. گفت که حالش خوب است، ولي ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن جا کم بود و همه چيز خيلي راحت جابه جا يا گم مي شد. تصميم گرفتند که هديه را در اتاق دفتر آسايشگاه نگذارند و دفعة بعد آن را با خود بياورند.
زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوي او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ دار مواقعي که دل گرفته بود سينه اش را صاف مي کرد. وقتي به زير سايبان ايستگاه در سمت ديگر خيابان رسيدند مرد چترش را بست. کمي آن طرف تر پاي درختي که زير باران تاب مي خورد و قطره هاي باران از آن فرو مي چکيد، پرندة کوچک نيمه جان نوپروازي درمانده در چاله اي کز کرده بود.
در طول مسير طولاني اتوبوس تا ايستگاه قطار زيرزميني، زن با شوهرش کلمه اي ردوبدل نکرد و هربار که به دست هاي چروکيدة مرد (رگ هاي برآمده و لکه هاي قهوه اي روي پوست) که روي دستة چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود مي نگريست نيش اشک را در چشمانش حس مي کرد. نگاهش را متوجه اطراف مي کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهدة دختري سياه موي در ميان مسافران، که ناخن پاهايش قرمز و چرک بود و سر بر شانة زني مسن تر مي گريست، کمي يکه خورد، احساسي آميخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبيه که بود؟ شبيه ربکا بريسوونا«3» که دخترش سال ها پيش در مينسک«4» با يکي از افراد خانوادة سلويچيک«5» ازدواج کرده بود.
آخرين باري که به چنين کاري دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاري از ابداع بود و اگر يکي از بيماران حسود که تصور کرده بود او مي خواهد پرواز ياد بگيرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق مي شد. کاري که در واقع مي خواست انجام بدهد گشودن سوراخي در دنيايش و گريز از آن بود.
نظام هذيان هاي او موضوع مقالة مفصلي در يک ماهنامة علمي شده بود، اما زن و شوهرش مدت ها پيش آن را براي خود حل کرده بودند. هرمن برينک«6» آن را «جنون به خود بستن» ناميده بود. در اين گونه موارد نادر بيمار تصور مي کند که هرچه در اطرافش مي گذرد اشاره اي نهاني به شخصيت و هستي او دارد. آدم هاي واقعي جايي در اين توطئه ندارند زيرا بيمار خود را به مراتب باهوش تر از ديگران مي داند. هرجا که مي رود جهان پديده اي در پي اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتي آهسته اطلاعاتي را که شرح جزئيات آن باورنکردني است دربارة او با يک ديگر ردوبردل مي کنند. شب هنگام درختان تيره با الفباي اشاره اي دربارة افکار دروني او به مباحثه مي پردازند. سنگ ريزه ها و لکه ها و ذرات آفتاب طرح هايي را مي سازند که به طرزي هول ناک نمايش پيام هايي است که او مي بايست حايل آن ها باشد. هر چيز نوشته اي است پر رمز و راز و او موضوع اصلي آن. بعضي جاسوسان نظارگاني بي طرف هستند. مانند سطوح آيينه اي و تالاب هاي آرام؛ بقيه نظير کت هاي درون ويترين مغازه ها شاهداني مغرض هستند و فطرتاً کيفر دهنده. ديگراني هم (مثل آب هاي روان و طوفان ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحريف شده اي دربارة او دارند و به طرز عجيب و غريبي اعمال او را سو تعبير مي کنند. هميشه بايد حالت تدافعي داشته باشد و هرلحظه و لمحه اي از زندگي را صرف رمزگشايي تموج اشيا کند. هر بازدمي هم ثبت و ضبط مي شود. اي کاش فقط محيط بلاواسطه متوجه او بود اما افسوس که چنين نيست. در دوردست ها سيل رسوايي هاي لجام گسيخته هر دم روان تر و رساتر مي شود. شج گويچه هاي خونش يک ميليون بار بزرگتر شده، بر روي دشت هاي گسترده به سرعت مي غلتد، و تازه در دور دست کوه هاي عظيمي که استحکام و بلندي هول ناکي دارند حقيقت نهايي هستي او را در قالب سنگ هاي خارا و صنوبرهاي نالان خلاصه مي کنند .


از فضاي پرسروصدا و هواي آلودة ايستگاه که بيرون آمدند ته ماندة روز با نور چراغ هاي خيابان در آميخته بود. زن مي خواست براي شام ماهي بخرد، به همين سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومين پاگرد پله ها رسيده بود که يادش افتاد دسته کليدش را آن روز به زن داده است.
مرد خاموش بر روي پله هاي نشست و حدود ده دقيقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسيار از پله ها بالا مي آمد، لبخند بي رمقي برلب داشت، سرش را به نشانة پوزش از ناداني اش تکان مي داد. وارد آپارتمان دو اتاقة خود شدند و مرد بي درنگ به سوي آينه رفت. با شست هايش گوشه هاي لبش را عقب کشيد، چهره اش حالت صورتک مانندي ترسناک يافت، و دندان مصنوعي نويي را که خيلي ناراحتش مي کرد از دهانش بيرون آورد و عاج هاي دراز بزاق دهانش را که او به دندان ها متصل مي ساخت قطع کرد. وقتي زن ميز را مي چيد مرد روزنامة روسي مي خواند. در حال مطالعة روزنامه خوراکي هاي نرمي را که احتياج به جويدن نداشت به دهان مي گذاشت. زن که حالت هاي روحي مرد را مي شناخت خاموش بود.
وقتي مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشيمن ماند، با يک دست ورق مستعملش و آلبوم هاي قديمي اش. آن سوي حياط باريک، که باران در تاريکي جرجر روي چند پيت حلبي خاکستري له ولورده مي نواخت، پنجره ها با نور ملايمي روشن بود و در قاب يکي از آن ها مردي با شلوار سياه که دست هايش را زير سر گذاشته بود و طاقباز روي تخت خواب نامرتبي دراز کشيده بود پيدا بود. زن کرکره را پايين کشيد و سرگرم وارسي عکس ها شد. در طفوليت متعجب تر از بيشتر اطفال مي نمود. عکس مستخدمة آلماني شان در لايپزيگ با نامزدش که صورت فربه اي داشت از لاي آلبوم افتاد. مينسک، انقلاب، لايپزيگ، برلين، لايپزيگ، عکس ناميزان و بسيار تاري از نماي جلو خانه. چهارساله، در يک پارک افسرده و خجول، با ابروان درهم کشيده، نگاه از سنجاب مشتاقي برمي گيرد، همان گونه که از هر غريبة ديگري. عمه رزا«7» خانم مسن هوچي چهارشانه اي با چشماني وحشي که در دنياي هراس ناکي از اخبار تلخ ورشکستگي و حادثة قطار و مرض سرطان زندگي مي کرد تا اين که آلماني ها او را با همة آن هايي که براي شان نگران بود کشتند. شش سالگي آن وقتي که پرنده هاي جالبي را که مثل انسان دست و پا داشتند نقاشي مي کرد و مانند آدم بزرگ ها از بي خوابي رنج مي برد. پسرعمويش که حالا شطرنج باز معروفي است باز هم او، در هشت سالگي ديگر تقريباً پي بردن به افکار و روحياتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ ديواري راهرو، ترسنده از عکس خاصي در کتابي که فقط منظره اي روستايي را با صخره هاي روي تپه و چرخ گاري کهنه اي آويزان از درختي بي برگ نشان مي داد. ده ساله سالي که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقيرکننده، بچه هاي زشت و شرور و وحشي که او با آن ها در مدرسة ويژه به سر مي برد، و بعد در دوران نقاهت طولاني پس از يک سينه پهلو، زماني فرا رسيد که هراس هاي خفيفش که پدر و مادرش با سرسختي آن ها را خصوصيات عجيب بچه اي به غايت استثنايي به حساب مي آوردند شديدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتي که تارهايش منطقاً بر روي يک ديگر تاثير مي گذاشت تبديل مي شد و او را به کلي از محدودة ذهن آدم هاي معمولي دور مي کرد.
زن اين و خيلي چيزهاي ديگر را پذيرفته بود زيرا زندگي در نهايت به معناي پذيرفتن از کف رفتن خوشي ها يکي پس از ديگري بود، در مورد او حتي خوشي نبود صِرف امکان بهبود. زن به موج هاي بي انتهاي درد که او و شوهرش به دلايل مختلف ناگزير از تحمل آن بودند فکر مي کرد؛ و به ديوهاي نامرئي که پسرش را به طرزي تصورناپذير آزار مي دادند؛ و به لطافت نامحدود دنيا؛ به سرنوشت اين لطافت که يا له مي شد يا هدر مي رفت، يا تبديل به جنون مي شد. به اطفال از ياد رفته اي که در کنج هاي رفت وروب نشدة دنيا زير لب با خود زمزمه مي کنند؛ به علف هاي هرز زيبايي که از چشم زارع پنهان نمي مانند و به هنگام نزديک شدن هيولاي تاريکي درمانده ناگزير از نظارة راست شدن ساية خميدة بوزينه مانند او که از روي گل هاي له شده مي گذرد هستند.


پاسي از نيمه شب گذشته در اتاق نشيمن صداي نالة شوهرش را شنيد و طولي نکشيد که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روي لباس خوابش، بالاپوش کهنه اي با يقة پوست قره كل که آن را خيلي بيش تر از روبدوشامبر قشنگ آبي رنگش دوست داشت پوشيده بود.
داد زد: «خوابم نمي برد.»
زن جواب داد: «چرا؟ چرا خوابت نمي برد؟ تو که خيلي خسته بودي.»
گفت: «خوابم نمي برد، چون دارم مي ميرم.» و روي راحتي دراز کشيد.
«دلت درد مي کند؟ مي خواهي دکتر سولوو«8» را خبر کنم؟»
ناله کرد: «دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. بايد زود از آن جا بياوريمش بيرون، وگرنه مسئول هستيم.» تکرار کرد: «مسئول.» و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم چنان که هر دو پايش روي زمين بود، با مشت گره کرده بر پيشاني اش مي کوفت.
زن آهسته گفت: «خيلي خوب، فردا صبح مي آوريمش خانه.»
شوهرش گفت:«دلم چاي مي خواهد.» و به دست شويي رفت.
زن به سختي خم شد، چند تا ورق بازي و يکي دو تا عکس را که از روي راحتي به زمين افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پيک، آس پيک، السا«9» و نامزد گنده اش.
مرد سردماغ برگشت، با صداي بلندي گفت: «فهميدم چه کار کنيم. اتاق خواب را به او مي دهيم. هرکدام نيمي از شب را پيش او مي مانيم و نيمي ديگر را روي اين راحتي مي خوابيم. به نوبت. از دکتر مي خواهيم دست کم هفته اي دوبار به ديدنش بيايد. شازده هرچه مي خواهد بگويد. البته حرفي هم ندارد، چون اين طوري ارزان تر تمام مي شود.»
تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن ها در آن ساعت شب عجيب بود. دمپايي مرد از پاي چپش بيرون آمده بود و او ايستاده وسط اتاق، مثل بچه ها، بي دندان، به زنش خيره شده بود و در پي دمپاي پاشنه و پنجة پايش را روي زمين مي کشيد. چون زن بهتر انگليسي حرف مي زد. تلفن ها را او جواب مي داد. دختري با صداي زير ضعيفي گفت: «مي شود با چارلي صحبت کنم؟»
«چه شماره اي گرفته ايد؟ نه. شماره درست نيست.»
با ملايمت گوشي را گذاشت. دستش به سوي قلب فرسودة خسته اش رفت.
گفت: «ترساندم.»
مرد لبخند سريعي زد و بي درنگ هيجان زده حرفش را از سر گرفت. به محض اين که صبح بشود، او را مي آورند. کاردها را مي بايست در يک کشوي قفل دار گذاشت. پسر حتي در بدترين حالت ها کسي را تهديد نکرده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. همان صداي جوان بي حالت نگران سراغ چارلي را گرفت.
«شماره را عوضي گرفته ايد. بهتان مي گويم اشتباهتان چيست: حرف o را به جاي صفر مي گيريد.»
بر سر بساط جشن چاي نامنتظر نيمه شب خود نشستند. هدية تولد روي ميز بود. مرد چاي را هورت مي کشيد، صورتش گل انداخته بود، گه گاه ليوانش را مي گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روي ماه گرفتگي بزرگ سرش برجسته تر شده بود، با اين که صبح اصلاح کرده بود، ته ريش نقره فامي روي چانه اش برق مي زد. تا زن يک ليوان چاي ديگر برايش بريزد، او عينکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسي مجدد شيشه هاي کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب هاي مرطوب و بدقواره اش برچسب هاي خواناي روي شيشه ها را با صداي بلند هجي کنان مي خواند: زرد آلو، انگور، آلوسياه، به سيب جنگلي رسيده بود که تلفن دوباره زنگ زد.


از مجموعة داستان کوتاه:از اين زمان از آن مکان 


ارسال در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۹ توسط اسفنديار حيدري
قانون گاو

گاو سرشو مي‌اندازه پايين و کار خودشو انجام ميده، کاري نداره کسي چي ميگه! از شاخش هم استفاده نمي‌کنه، چون بهترين شاخ زن‌ها رفتن توي ميدان گاو بازي و نابود شدند. براي مثال شما قصد داري به عيادت کسي در بيمارستان بري، بهترين راه اينه که راه خودت را بگيري و مستقيم وارد بخش بشي و به کسي هم توجه نکني، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسي که "الان ساعت ملاقات هست؟" يا اين که "مي‌تونم برم تو؟" اگر هيچ مشکلي هم وجود نداشته باشه، نگهبانه براي اينکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را مي‌گيره. اين قانون در جاهايي که قوانين مسخره و دست و پا گير داره هم کاربرد داره، يعني خيلي موانع قانوني (يا بهتر بگم سنگ اندازي‌ها) در مرحله آغازين کارها بيشتر جلوه مي‌کنند، وقتي شما بي‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردي، اکثر آنها خود به خود کنار مي‌روند يا افراد مجبور ميشن خودشونو با شما وفق بدن. در کل اين قانون (قضيه) در جوامعي مثل جامعه ايران که فضولي در کار ديگران امري پسنديده‌اي محسوب مي‌شود بسيار کاربرد دارد.

 

قانون سگ

سگي شما رو دنبال کرده و شما فقط يه قرص نان داريد، اگر کل نان را جلوش بندازيد، زود مي‌خوردش و بعدش به شما حمله مي‌کنه، پس بهترين کار اينه که نان را تکه تکه بهش بدين تا زماني که به جاي امني برسيد. مثلا مي‌دانيد که طرح يک پروژه يک ماه طول مي‌کشه، اما اگر به کارفرما بگوييد يک ماه، شاکي ميشه و فحش ميده، شايدم رفت و کار را داد به يکي ديگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحويل مي‌دهيد. مثلا هفته اول سايت پلان، به همراه پلان اوليه، هفته دوم پلان نهايي و الا آخر! اينطوري طرف شاکي نميشه که هيچ، کلي هم ذوق مي‌کنه که تو جريان پيشرفت کار قرار داشته!


قوانين خر

قانون اول: هرگاه خري در يک کنج مثلث و منبع غذا در کنج ديگري باشد، خر مورد نظر هميشه مسيري را طي ميکند که از يک ضلع مثلث مي‌گذرد. نتيجه گيري: در دبيرستان مي‌گفتند که اين يعني خر هم مي‌فهمه که اون راه نزديکتره، اما در اصل اينه که هميشه کوتاه‌ترين راه، بهترين راه نيست و فقط خر کوتاه‌ترين راه را انتخاب مي کنه!
قانون دوم: هرگاه خري در فاصله مساوي بين دو منبع غذايي قرار گرفته باشد. آنقدر بين انتخاب نزديکترين منبع ترديد مي‌کند و به سمت هيچکدام نمي رود تا از گرسنگي بميرد! نتيجه گيري: خيلي وقت‌ها تصميم گيري بين دو يا چند گزينه در نتيجه عمل تاثير چنداني نمي‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سريعتر تصميم‌گيري کنيم.
قانون سوم: هرگاه در مسيري دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به يکديگر برسند، و مسير به قدري تنگ باشد که اين دو بايد کمي از وسط جاده کنار رفته، به ديگري راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هيچکدام از خرها از جاي خود تکان نمي‌خورند. نتيجه گيري: خيلي وقت‌ها براي رسيدن به نتيجه مطلوب بايستي به طرف مقابل امتياز بدهيد، به بازي "بُرد ـ بُرد" بيانديشيم، سياستمدار باشيم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشيم!

به نقل از روانشناسی جامعه


ارسال در تاريخ شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۶ توسط اسفنديار حيدري

روان‏شناسي مثبت‏گرا

من خوشبختم، پس هستم

 مارتين سليگمن

مي‌توان درباره احساس خوشبختي مدت‌هاي مديدي انديشيد، بدون اينكه واقعاً به يك نتيجه قطعي رسيد. اگر احساسات را  كنار بگذاريم و از روي منطق داوري كنيم، هر انساني خوب مي‏داند چگونه يك روز موفقيت‏آميز سپري مي‏شود و چه چیزهایی سعادتمندي را ايجاد مي‌كنند.

ما روزي واقعاً احساس خوشبختي مي‏كنيم كه شب هنگامش به اين سه سوال جواب «نه» نداده باشيم:

1. آيا من امروز روي تمامي حوادث و اتفاقات روزمره ‏ام كنجكاو بوده‏ام؛ روي هر آنچه روزگار برايم به ارمغان آورده بود و يا از من طلب كرده بود؟
2. آيا من امروزم را با خوشحالي و شوق و شعف سپري كرده ‏ام؟
3. آيا من روي‌هم رفته از امروزم راضي بوده‏ام؟

از ديدگاه مارتين سليگمن اين مقدمه كوتاه از خوشبختي، هدفي قانع كننده براي پاسخ به اين سه سوال دارد.

اين يك تست روانكاوي است. بنابر اين سعي كنيد از سه تا شش روز در هفته هر شب به اين سوالات پاسخ دهيد. پاسخ به اين سوالات براي يافتن موقعيت‏هاي خوشايند در طول روز از صبح تا شب، مي‏تواند گام مؤثري در زندگي شما باشد و ذهنتان را چنان فعال كند كه روزتان بيهوده به هدر نرود. شما مي‏توانيد بدون نياز به كاغذ و قلم، اين سؤالات را به ذهن خود بسپاريد و به آن جواب دهيد.
پس از يك هفته چنانچه 15 جواب را علامت گذاري كرده باشيد، نشان مي‎‏‏دهد كه به خوبي از عهده اين روانكاوي برآمده‏ايد و در نوع خود يك روانكاو شده‏ايد و مي‏توانيد اين آزمايش را روي ديگري هم انجام دهيد. چنانچه نتوانستيد به طور داوطلبانه از پاسخ به اين سوالات برآييد و موضوع «خوشبختي در زندگي روزمره» و «موفقيت روزانه» را فراموش كرديد، براي يك بار هم كه شده به درستي بررسي كنيد و خوب بنگريد، شايد شما با افرادي سر و كار داريد كه در اين مورد بهتر از شما عمل كرده‏اند. در اين صورت، جو اجتماعي كه در آن هستيد، زياد هم نامطبوع نيست، زيرا در اين سؤالات از سه احساس بزرگ و مثبت خوشحالي، كنجكاوي و رضايت پرسيده شده است.

احساس خوشحالي و شعف در مورد كارها و ديگر وظايف روزمره

احساس كنجكاوي بر روي تقاضاهاي روزانه

احساس رضايت هنگام بررسي و جمع‌بندي اوضاع و احوال در طول روز و هنگام شب
احساسات، هيجانات و تنش‏هاي عصبي، تأثير بسزايي در زندگي دارند. به طوري كه به ديگران نيز سرايت مي‏كند و احساسات آنان را نيز مشتعل مي‏گرداند و درست مثل يك اپيدمي مي‏شود. همانگونه كه يك بيماري مسري همه ‏گير مي‏شود.
احساسات مثبت، درست مثل احساسات منفي عمل مي‏كنند.احساسات منفي به مثابه يك بيماري واگير، خطرناك هستند؛ خشم، خشم مي‏آورد،‌ كينه، توليد كينه مي‏كند و غم، غم را گسترش مي‏دهد.
احساسات مثبت تأثيرش درست مثل يك سلامتي واگيردار است. خوشحالي تقسيم شده در محيط، مضاعف مي‏شود و مدام حس خوشحالي مي‏ آفريند. روحيه مثبت افراد به ديگران نيز سرايت مي‏كند. گويي براي آنان به منزله يك الهام و نيروي دروني است. وقتي روزها سعادت‏مندانه پايه‏ريزي شوند، ساختار يك زندگي سعادت‏مندانه را تشكيل مي‏دهند و بدين ترتيب، جواب به اين سه سوال «بله» خواهد بود؛ «آيا امروز به درستي ارزش زندگي كردن را داشته است؟»
اما نبايد اين «بله» همراه با اين جمله باشد: «امروزم واقعأ ارزش زندگي كردن را داشت چون يك شانس بزرگ تقسيم شده است. به آن هدف به خصوص رسيده‏ا م، پول هنگفتي به چنگ آورده‏ام،‌تشويق نامه‏اي دريافت كرده‏ام و يا به هر صورت براي كاري كه انجام داده‏ام، به شكلي چيز به خصوصي دريافت كرده‏ام.»
اين «بله» بايد از يك رضايت واقعي و قابل لمس از يك روز سپري شده آمده باشد، مستقل از اينكه زندگي چه چيزي به ما ارزاني داشته و يا از ما طلب كرده است. به معناي ديگر، معني يك روز موفقيت‏آميز اين نيست كه يك دفعه به طور قاطع به يك هدف مشخص رسيده‏ايم، بلكه اين است كه ما بهترين جنبه‌هاي وجودي خود را نشان داده‏ايم و از مهارت‏ها و لياقت‏هاي خود استفاده كرده‏ايم و به طور عملي آن را در زندگي پياده كرده‏ايم. اينكه آيا ما به يك موفقيت به خصوص رسيده‏ايم يا نه، در واقع هيچ نقش اساسي را بازي نمي‏كند، زيرا ما هرگز به طور كامل و بي‏عيب و نقص نمي‏توانيم زندگي را طبق دلخواه خود در دست بگيريم.


ارسال در تاريخ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۲ توسط اسفنديار حيدري

آیا دوست دارید با ذهن‌تان شوخی کنید؟ اگر موافق هستید، به سوالات زیر پاسخ دهید.این کار نه تنها برای روح‌تان مناسب است بلکه خستگی‌تان را نیز بر طرف می‌کند. از جواب دادن به این سوالات لذت ببرید و پاسخ‌هایتان را با جواب‌های داده شده مقایسه کنید.

۱ )یک فروند هواپیما در مرز آمریکا و کانادا سقوط می‌کند. بازماندگان از سقوط را در کجا دفن می‌کنند؟

کانادا آمریکا هیچ‌کدام

۲) یک خروس در بام خانه‌ای که شیب دوطرفه دارد، تخم می‌گذارد. این تخم از کدام طرف می‌افتد؟

شمال جنوب هیچ‌کدام

۳ )خانمی‌عاشق رنگ قرمز است و تمام وسایل‌ او به رنگ قرمز است. او در آپارتمانی یک طبقه که قرمزرنگ است، زندگی می‌کند. صندلی و میز او قرمزرنگ است.تمام دیوارها و سقف آپارتمان قرمزرنگ هستند. کفپوش آپارتمان و فرش‌ها نیز قرمزرنگ هستند.تلویزیون هم قرمز رنگ است. سریع پاسخ دهید که پله‌های آپارتمان چه رنگی هستند؟

قرمز آبی هیچ‌کدام

۴ )پدر و پسری را که در حادثه رانندگی مجروح شده بودند، به بیمارستان می‌برند.پدر در راه بیمارستان فوت می‌کند ولی پسر را به اتاق عمل می‌برند. پس از مدتی دکتر می‌گوید من نمی‌توانم این شخص را عمل کنم، به علت اینکه او پسر من است.آیا به نظر شما این داستان می‌تواند صحت داشته باشد؟

آری خیر هیچ‌کدام

۵ ) اگر چهار تخم‌مرغ، آرد، وانیل، شکر، نمک و بیکینگ پودر را با همدیگر مخلوط کنید، آیا کیک خواهید داشت؟

آری خیر هیچ‌کدام

۶) آیا می‌توانید از منزلتان بالاتر پرش کنید؟

آری خیر هیچ‌کدام

۷ ) یک کیلوگرم آهن چند گرم سنگین‌تر از یک کیلو گرم پنبه است؟

۱گرم ۱۰۰گرم هیچ‌کدام

۸ ) مردی به طرف یک پلیس که در حال جریمه کردن اتومبیل بود، می‌رود و التماس می‌کند که پلیس جریمه نکند ولی آقای پلیس قبول نمی‌کند. به پلیس نه یک بار بلکه هشت بار بد دهنی می‌کند.جواب دهید که این مرد چند بار جریمه خواهد شد؟

۸ بار ۹بار هیچ‌کدام

۹ ) اگر تمام رنگ‌ها را با هم مخلوط کنید، آیا رنگین کمان خواهیم داشت؟

آری خیر هیچ‌کدام

۱۰ ) گرگی به بالای کوه می‌رود تا غرش شبانه‌اش را آغاز کند.چه مدت طول می‌کشد تا به بالای کوه برسد؟

دو‌شب پنج‌شب هیچ‌کدام

۱۱) اگر به‌طور اتفاقی وارد کودکستان دوران کودکی‌تان شوید، آیا قادر به خواندن نوشتن و انجام جدول ضرب خواهید بود؟

آری خیر هیچ‌کدام

۱۲) آیا امکان دارد یک نفر سریع‌تر از رودخانه می‌سی‌سی‌پی شنا کند؟

آری خیر هیچ‌کدام

۱۳) آقای بیل اسمیت و خانم ژانت اسمیت از هم طلاق می‌گیرند. پس از مدتی خانم ژانت اسم اولیه خود را پس می‌گیرد.با این حال، پس از پنج سال با اینکه هنوز از آقای بیل اسمیت طلاق گرفته است، دوباره خانم ژانت اسمیت می‌شود. آیا این قضیه امکان‌پذیر است؟

آری خیر هیچ‌کدام

۱۴) آقای جیم کوک مشکوک به قتل است ولی وقتی که پلیس از او سوال می‌کند که در موقع قتل کجا بوده است، آقای جیم می‌گوید در خانه مشغول تماشای سریال مورد علاقه‌ام بوده‌ام. حتی جزئیات سریال را برای پلیس شرح می‌دهد.آیا این موضوع ثابت می‌کندکه آقای جیم بی‌گناه است؟

آری خیر هیچ‌کدام

۱۵) یک شترمرغ تصمیم می‌گیرد که به وطنش بازگردد.چه موقع برای پرواز او به جنوب مناسب است؟

بهار پاییز هیچ‌کدام

۱۶ ) جمله بعدی صحت دارد.جمله قبلی غلط است.آیا این قضیه منطقی است؟

آری خیر هیچ‌کدام

۱۷) آیا امکان دارد که یک اختراع قدیمی‌قادر باشد که پشت دیوار را به ما نشان دهد؟

آری خیر هیچ‌کدام

۱۸ ) اگر بخواهید یک نامه به دوست‌تان بنویسید، ترجیح می‌دهید با شکم پر یا با شکم خالی بنویسید؟

پر خالی هیچ‌کدام

● پاسخنامه

۱) هیچ کدام. بازماندگان که زنده هستند نیازی به دفن کردن ندارند.

۲) هیچ کدام.خروس که تخم نمی‌گذارد!

۳)هیچ کدام.آپارتمان یک طبقه که راه پله ندارد!

۴) آری. اگر این سوال را نتوانستید جواب دهید، وای بر شما.دکتر یک خانم جراح است یعنی این شخص مادر پسر است!

۵) خیر، شما پیش از اینکه کیک داشته باشید باید آن را بپزید !

۶) آری،.بپرید و ببینید که خانه شما چقدر می‌پرد!

۷) هیچ کدام. یک کیلوگرم آهن با یک کیلوگرم پنبه به طور دقیق برابر هستند.

۸) هیچ کدام. خودرو به آن مرد تعلق ندارد.

۹) خیر.رنگ خاکستری خواهید داشت.

۱۰) هیچ‌کدام. گرگ پیشتر بالای کوه است.

۱۱) آری، شما فقط از کودکستان دیدن می‌کنید و با همین شرایطی که الان دارید فقط وارد کودکستان شده‌اید.

۱۲) آری، چون که رودخانه‌ها که قادر به شنا کردن نیستند!

۱۳) آری ژانت با یک آقای دیگر که فامیل‌اش اسمیت بوده، ازدواج کرده است.

۱۴) خیر.چون که ممکن است این سریال تکراری باشد و او پیشتر این سریال را دیده باشد.

۱۵) هیچ کدام.شتر مرغ که قادر به پرواز نیست.

۱۶) هیچ کدام. چون که جملات متضاد هم هستند.

۱۷) آری.پنجره یک اختراع قدیمی‌است که به وسیله آن می‌توان پشت دیوار را مشاهده کرد!

۱۸) هیچ کدام.بهتر است که یک نامه عاشقانه را با قلم و کاغذ بنویسید و با شکم نمی‌توان نامه نوشت!

● تفسیر آزمون

▪ اگر تعداد جواب‌های صحیح شما بین صفر تا ۵ بود، معنایش این است که شما به طرز وحشتناکی به جزئیات بی‌توجهید. حواستان کجاست؟

▪ اگر تعداد جواب‌های درست بین ۶ تا ۱۰ بود، نسبتاً بد نیست، اگرچه این نشان می‌دهد که چندان به جزییات توجه نمی‌کنید. شاید دارید به مسایلی توجه می‌کنید که بقیه به آنها توجه نمی‌کنند. خدا کند این‌طور باشد!

▪ اگر تعداد جواب‌های درست شما بین ۱۱ تا ۱۵ بود، بسیار خوب است.شما خوب به جزییات توجه می‌کنید. خدا خیرتان بدهد!

▪ اگر تعداد جواب‌های صحیح شما بین ۱۶ تا ۱۸ بود، یعنی شما یک پا شرلوک هولمز هستید. احسنت!


به نقل از:روزنامه سلامت




ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۱ توسط اسفنديار حيدري

اسلایدر